پير آمده ژوبر ( مترجم : على قلى اعتماد مقدم )

33

مسافرت در ارمنستان و ايران ( فارسى )

فصل پنجم عزيمت از بايزيد - عمل بخصوص يك كرد - بر نگهبانان ما افزوده مىشد - دورويى فرماندهء نگهبانان - مؤلف بازداشت و به سوى خانه‌اى جدا افتاده فرستاده شد - او در آنجا پاشا را يافت - كيفيت خاص اين ملاقات تازه - زندانى شدن مؤلف در يك سياه‌چال در ارك بايزيد . از ظهر گذشته بود كه ما از بايزيد بيرون آمديم . درحالى كه از آن شهر دور مىشديم يك حس درهم آميخته با غم و شادى در من پيدا شد . كردهائى كه نگهبان ما بودند بىگفتگو در چهرهء من آن پريشانى را كه از نديدن راهنمايم داشتم و تقريبا در ميانشان تنها مانده بودم مىخواندند و مىكوشيدند كه با بازيهاى سواركارى كه در سفر به آن خوى گرفته بودند مرا سرگرم كنند . آنان اسبهاى تاتارى خود را در پيرامون اسب من مىپراندند و زوبين‌هاى خود را كه با پر زيورش داده بودند در حال تاختن به دور پرتاب مىكردند . چندين بار از من خواستند كه در اين تمرين هايشان با آنان همكارى كنم و حتى يكى از آنها پس از آنكه خود را به من نزديك نمود افسار اسبش را رها كرد و در حالى كه با يك دست نيزه گرفته بود دسته گلى سرخ به من تعارف كرد و گفت « اين گلها را بگير ، پرتوگذران آنها مانند يك تصويرى از زندگى است ؛ زمان فرا مىرسد و آنها پژمرده مىشوند . ديرى نمىپايد كه باد صحرا كه بايد گلبرگ آنها را از هم بپاشد خواهد وزيد . سرنوشت ما در سرزمين